![]() |
![]() |
|
|
"پنج وارونه چه معنا دارد؟" خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: "روی دیوار و درختان دیدم" باز هم خندیدم گفت: "دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد" آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
"بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد......" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:50 توسط HADI |
|
|
ما دوتا مترسکیم توی این دشت بزرگ یه بهونه برای قصه مادربزرگ فصل سرد سرنوشت ما روبسته به زمین از تموم زندگی سهم ما شده همین تن پوشالی من عمریه منتظره تا که باد دربدر نفساتو بیاره کی میگه که ما باید هی پرنده پر بدیم تا ابد جم نخوریم دل به آسمون ندیم؟ کاش میشد تموم بشه بی پر و پایی ما دیگه طاقت ندارن قلبای خالی ما وقتی راهی نداریم بجز هم شعله شدن کاشکی این دشتو بیان یه شب آتیش بزنن...
«رضا حیرانی»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 10:29 توسط HADI |
|
|
خرداد را دوست دارم. خرداد 88 آغاز دوره جدیدی از زندگی من و وتو بود.از اوایل همین ماه بود که نگاهمان به محیطی که در آن زندگی میکنیم تغییر کرد.ابتدا شور و شوق بود وغرور و احساس مهم بودن،شهروند بودن و انسان بودن.وپس از آن--ساعات اضطراب که گذشت-- روزهای بهت وحیرتمان شروع شد.احساس فریب خوردگی(نه شکست خوردگی) و بی عدالتی حس غالب شده بود.از اینجا بود که جرقه های شک در ذهنمان ظاهر شد.میل به تظلم خواهی تمام وجود من وتو را گرفته بود که با ضربه های پر مهر برادران!!! ارزشی کم کم تبدیل به تنفر می شد.احساس انسان بودن دیگر کم رنگ شده بود که شک همه وجودمان را فراگرفت. شک به چه چیز؟ به هر آنچه تا به حال از پدران انقلابیمان شنیده بودیم.همین شک بود که مارا به تحقیق های مختلف تاریخی واداشت! همین شک بود که بار احساس گناه درمورد خون های ریخته شده در دهه تولدمان را کم کرد.و چه حیرت انگیز بودند آدم ها و حرف هایشان.مرگ انسان ها را(که بیشترشان جوان بودند) به شوخی گرفتند.فریاد عدالت خواهان را با موسیقی شلیک گلوله ها تزیین کرده بودند.و چه درمانده شده بودم من که در وسط خیابان زل زده بودم به ضربات باطوم جوجه مداح محله که احوال مرد میانسالی را جویا شده بود. چه زیبا و خوش رنگ شده بود خیابان خاطره ها(عج)!.آن روز که با من خواندی "..کشتی جوانان وطن آه واویلا..." سبز وقرمز ترکیب قشنگی داشت روی سینه شکافته تو.تو رفتی و من ماندم در این نقطه شرم آور تاریخ
با اینکه 88 سال همه دردهای بزرگ بود اما برای من به معنی بازنگری در بسیاری از تعلیمات اجباری دستگاه حاکم بود. و من از آن شک به اعتقادی رسیده ام که هزینه های زیادی هم داشته است. به این اعتقاد که هرچه شنیده ایم نیاز به تحقیقی دوباره دارد. این خرداد که آمده اولین خردادی است که درونم از باورهای کهنه ریز ودرشت نسل محترم قبلی خالیست.این جای خوشحالی ندارد؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم خرداد 1389ساعت 14:58 توسط HADI |
|
|
((هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش من خوب آگاهم که زندگی ،یکسر،صحنه بازیست من خوب میدانم. اما بدان که همه کس،برای بازی های حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان! به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان،پشیمانی بیافریند. به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود. به زندگی بیندیش که می خواهد باز،بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد. و به روزهایی که هزار نفرین حتی لحظه ای را برنمی گرداند. تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید;ودیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه که تو یک "آری" را با تمام زندگی تعویض می کنی،در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند، در آن لحظه که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی، در آن لحظه ای که تو از فراز،پا در راهی می گذاری که آنسوی آن،اختتام تمام اندیشه ها و رویا هاست، درتمام لحظه هایی که تو می دانی،می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هیچگاه بازنمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.
صبح که ماهیگیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم. بیدار شو هلیا! بیدار شو و سلام ساده ماهیگیران را بی جواب مگذار! من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی. دیگر تکرار نخواهد شد....))
از کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته مرحوم "نادر ابراهیمی"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 13:54 توسط HADI |
|
|
آره بارون میومد خوب یادمه خیلی سال پیش توی خوابم دیده بودم تو رو با گونه خیست اونجا هم نشد بپرسم بارونه یا اشک چشمات....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 2:42 توسط HADI |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 اردیبهشت 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
shine |
|
RSS
|